X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1387 ساعت 02:05 ق.ظ

     

 ازدفتری باجلدتیماج به رنگ عُنابی

امااگرسراسرکوچه ام راسرراست

وسراسرسرزمینم راهمچون کوچه یی بی انتهابسرایم

دیگرباورم نمیدارید

سربه بیابان میگذارید!

     (پل الوآر)

(ترجمه‌ی احمدشاملو)

سال ِگذشته درراه ِبرگشت ِبه خانه پیرمردی با کلاه ِشاپوقامتی بلندونحیف عینک زده درحال که عصائی بدست داشت،دست بالاکرد،من که باقصدِعبورازاتومبیلی،ناکام مجبوربه توقف شده بودم،پیرمردفرصت یافت تادرِعقب اتومبیل رابازکرده وسوارشود.آنچه درآینه میدیدم درمن احساسات عجیب وغریبی ازخشم وحرمت ورحم وشفقت، ترس ودلهره ودل دونیمی وخلاصه مجموعاحالتی که تاآن زمان برایم تجربه نشده بودایجادمیکرد.نگاه نافذتیره بی حرارت وبی تفاوتی داشت میشدازچهره اش دردهاومصائب اندرزگاه هاخانه بدوشی طولانی ورشکستگان ومال باختگان وحتی آثارناشی اززندان ابدبااعمال شاقه وتبعیدراخواندچهره ای درازورنگ پریده داشت سبیل های بلندسفیدش دراثرکشیدن سیگارزیادزردشده بوددرچینهای صورتش اثرشکنجه های ممتدودیرین پیدابودباآن شال گردن سیاه وبارانی طوسی به نظرمیرسیدازشهردوری آمده،راستش رابخواهیدمثل کسی بودکه چندین بارچنگال های مرگ به لبه‌ی ِبارانیش گیرکرده ولی موفق نشده بوداوراباخودببردیک ازگوربرگشته بود.درطی یکی دومیدانی که پشت سرگذاشتیم حتی یک کلمه حرف بین ماردوبدل نشدووقتی بادستی که هزارتومان درآن بودروی شانه‌ی راستم زد مثل اینکه یک لشگرمورچه درسراسربدنم زیرپوستم به راه افتادوعرق ِسردی هم به پیشانیم نشست.کنارکشیدم ودرحالی که اندکی برگشتم با دست راست دست وپولش راپس زدم تبسمی کردوپیاده شدبرای من توصیف آن تبسم امکان پذیرنیست،همینطورکه دورمیشدم ازآئینه میدیدم که باقدم هائی که عجله ای برای رسیدن به مقصدندارنددر پیچ خیابان ازچشمم برید.به خانه رسیدم تافردای آن روزکه میخواستم ازخانه بیرون بیایم نه دربیداری ونه حتی درخواب یادوخاطره اش ازمن دورنشد.جهان،صبح ِیک روزخاکستری ودلگیرپائیزی راشروع کرده بودچشمهایم ازبدخوابی شب پیش می سوخت هوش وحواسم سرجایش نبودعبوس وعبث وافسرده گوئی درملکوت ملال بین زمین وآسمان آویزان بودم میخواستم بزنم بیرون کجایش مهم نبودبااتومبیل که ازخانه بیرون آمدم پس ازمدتی وضعی برای ترافیک بوجودآمده بودکه مجبوربودم دنده عقب بگیرم وقتی برگشتم روی صندلی ِعقب دفتری دیدم باجلدتیماج به رنگ عنابی،شمااگربسته ای جواهربه من بسپاریداحتمال داردمطمئن باشیدکه تازمان برگرداندن بازش نکنم ولی اگرچیزی رابه من ببسپاریدکه به شکلی نوشته ای درآن باشدبه هیچ وجه نبایدباورکنیدکه من آنرابازنکنم ونخوانم،باهرنوشته ای ازخودبیخودمیشوم انگشتان داغ وسوسه وهوس قلقلکم میدهنداین کارهمان میل ِسوزانی رادرمن بیدارمیکندکه حوارابه چیدن سیب واداشت برایم سوزاشتیاق بوسه های شیرین پرازرمزورازپنهانی دختران وپسران جوان رادارد.آنروزتاغروب هرجا فرصت شدپشت فرمان وچراغ قرمزسرمیزنهاردراتومبیل حتی درصفی که منتظربودم ازبانک پول بگیرم محتوای آن دفترباجلدتیماج به رنگ عنابی راخواندم.ازروزی که پیرمردرادیدم بیشترازیک سال میگذرددراین مدت روزی نبوده که ردگم کرده ی اورا دنبال نکرده باشم مثل یک قطره‌ی روغن داغ که روی زمین بیفتدوناپدیدشوددیگردستم به اونرسید،راستش ازراه نوشته هایش به اوعلاقمندشده ام خاصه اینکه نوشته هایش کاریک نویسنده ‌ی حرفه ای نیست که ازتکنیک های پیچیده‌ی نویسندگی بهره گرفته باشدنه !بی آلایشی وسادگی زبان نوشتاری اومرا به شدت تحت تاثیرقرارداده نوشته هاهمه بدون استثناپراکنده وبدون عنوان هستندواگرچه هریک به موضوعی اختصاص یافته اندولی میشود حدس زدکه سوزوگدازحاصل ازدلتنگی یک انسان شریف رنج دیده وگله منددرفرصت های متفاوتی که بدست می آمده سبب نوشتن آنهاشده.ازاین پس قصددارم بی هیچ دخل وتصرفی هرازگاهی درروزی خاکستری چون امروزبه یاداویکی ازآنهاراانتشاربدهم درانجام اینکارشایدازروی وسوسه ای برخاسته ازیک وسواس نمیخواهم ترتیبی رارعایت کنم میخواهم آنهارادرهم وبرهم چون پریشانی وآشفتگیهای روح رنج دیده وناآرام وگله مندوحزن انگیزاوآنگونه که من درک کرده ام بازتاب پیداکنند..

 باغ آلبالو

آیاآنچه امروزمینویسم حقیقت دارد؟می توانم امیدوارباشم که،حتمااتفاق افتاده؟رویائی نیست مثل ِهزاران رویاکه درتنگنای زندگی سراپارنج،گاه وگهی بین ِخواب وبیداری به سُراغم می آیندوگوئی بوی ِعطرِخوش ِهمه‌ی گلهای باغهای قمصررابربسترزندگیم جاری میسازند؟اماخوب چنین رویاهائی کم اتفاق می افتد،بیشترکابوسهائی رامیبینم درجهانی دردانگیز،باافقهای خاکستری که ازآسمانش پیوسته ازبام تاشام،هراس ونفرین میبارددراین جهان چیزی یافت نمی شودکه درهراس ازبیداد ِخورشید ِیخ زده ستم نبیند،شب هایش بابامدادهای گرفته وخفه‌ی ابتدای آفرینش تفاوتی ندارندزندگی دراختلاط این روزهاوشبهاکلاف سردرگمی است که روزبه روزهم سردرگم ترمی شود.نمی دانم این نوشته را روی دیوارِسلول ِکدام زندان خواندم"زندگی انسانی درشرایط غیرانسانی امری غیرممکن است" آنچه مینویسم یابه دیوارمیکشم ناخواسته میکوشدتاموقعیتی هراندازه کوچک وپیش پاافتاده راعلیرغم تاثیری که اززخمهای عمیق روحیم داردچنان چراغانی کندتاجذاب وباشکوه درنظرآیدولی من فراموش نمی کنم که هرنوشته یا تصویری ازمن بیان کننده‌ی اندوه بی پایانی است که خارج ازظرفیت من بوده است.این نوشته راازدیوارسلول دیگری بیاددارم"غم چون ابراست وقتی سنگین شدفرومی ریزد"آیاخاطره‌ی باغ آلبالوبرای من نمودسنگینی ابری نیست که دارداینقدرحزن انگیزفرو میریزد؟اینجاسمت چپ من روی دیوارنوشته اند"یک شب دلپذیربه صدصبحدم بی امید می ارزد"آری من میتوانم تصورکنم که هرانسانی سرانجام کارش به قمارخانه بکشدولی درین حال شکی ندارم که آخرین سکه‌ی طلای اوتنها حائل باقی مانده بین او وزندگیش می باشدباوراینهاساده نیست ولی اگرچشم هائی رادیده باشی که آرامش ِوحشت آوری داشته اند،دردورنج خاموشی راگزیده باشند،بینوائی گشاده روئی نشان دهد،نومیدی پرده‌ی حیا به خودبکشدباوراین حرفهاآسان می شوددراین صورت برای جلب ِترحم باید بسیارازاین هم بدبخت تربودتا حس همدردی رابرانگیخت بایدبیشترازاینهاناتوان بودوقیافه ای بسیارشوم ترداشت تابتوان دل هارابه لرزه درآورد.

درباغی که درختهای آلبالوهای رسیده اش به شماره نمی آیدزیراین تک درخت،درتوده های ابرهای گرفته وپر بغض خیالم دارم جان میکنم،به سختی پیکرخونین ومجروح غرورم راتااینجابه دوش کشیده ام.آنروزهارابه یادمی آوری؟آنقدرنزدیک بودی که صدای نفست رامی شنیدم وگرمی آنراروی گونه وگردنم حس می کردم،یادت هست رقص ِانگشتان ِپنجه های دستانمان رادرچیدن آلبالوهاکه پنجه پنجه یاقوتهای سرخ رابه فضای صبرِبی طاقت جعبه های خالی می ریخت که بهای اندکشان خرج نان سفره‌ی خالیمان می شدکه باچه گرمی دورش می نشستیم وخوش بودیم؟آنروزهاساعت نداشتیم که مثل این روزهای پرازیاس،ماه وروزوساعت وحتی دقیقه وثانیه رابا وقاهت دروغ بگوید.بابانگ خوش خروس توبیدارمیشدیم.دوداجاق بالاگرفته میبینی رقص پارچه های سفیدراروی بندرخت میگویم؟تو الهه‌ی نازراسوت می زدی ومن آن رازمزمه میکردم .الهه‌ی نازآتش اجاق رامهارکرده با پشت ِدست عرق ِپیشانیش راپاک میکند.پیراهن سرخش درسایه روشن آفتاب ودرخت دل میبرد!هی...دست بجنبان آفتاب به وسط آسمان رسیده است.این جعبه راهم باید پر کنیم.بیا ازآب خنک این کوزه جرعه ای به گلوی گرگرفته ات بریز.خنکی آن را بیادداری؟بوی نان تازه همه جاپیچیده یادت هست؟دخترتازه بالغ آسایش ورضایت دست به گل وگوشت میکشیدوقتی ازسفره دست می کشیدی ولم میدادی؟وحالا قصه‌ی سرمایه وارزش افزوده است وهراس چهارچشم زنانه که می ماسدروی گپ وگفت ما!ودست پینه بسته‌ی من که همانطوردرازکش می سُریدومی جُست کتاب تولدی دیگررادرانبوه کتابهائی که خواندنشان جرم بوددرست مثل امروزوقصه‌ی شوخ شعرِعلی کوچولو،علی بونه گیر:

حوصله‌ی آب دیگه داشت سرمیرفت

خودشوتوپاشوره می ریخت درمی رفت

چندسال گذشته؟چقدردوری!دیگرحتی صدای خوش قدمهایت راهم بیادنمی آورم همزاد من!گریه آورنیست؟زیراین تک درخت درتوده های ابرهای گرفته وبغض آلودوخاکستری خیالم دارم جان میکنم به سختی پیکرِمجروح وخونین غرورم راتا اینجابه دوش کشیده ام اما انگارپائیز است.هواسوز ِبدی داردبادرانمیبینی که چگونه برگهای تب ِخزان زده راتاراج میکند؟

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo