X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 04:26 ب.ظ

 

   Click for Full Size View

سنجاقک

بی ریااگراین پست سهمی اززیبائی برده باشدآنرابه پای دوست نادیده ام سنجاقک میریزم وازاین کاربی شائبه احساس سرافرازی میکنم.تردیدندارم،کسیکه ازجهنم زشتی هاعبورنکرده باشدزیبائی های بهشتی رادرنمیابد.

برای اولین باررنگین کمان راازورای پرده‌ی اشک زلال دوران کودکیم دیدم این استکه یادشکوهمندش درقواره‌ی یک سنجاقک نه شگفت زده ام میکندونه به حیرتم وامی دارد،ازنخستین دیداربه این سومن رنگین کمان راروی حباب درشت کف صابون درحمام ،روی رقص گیسوان عطرافشان ِشبق گون خواهرم زیر آفتاب وروی آبشارآب پاشی که پدرروی اطلسی های تُردورنگین ومعطرمی ریخت می دیدم.به هرروی رنگین کمان برای من داستان درازدامنی دارد.شایدازاین جهت باشدکه سرانجام درداستان کوتاه منشوراشک قلم به خونابه‌ی جگرزدم تاآنچه را درمن تحت تاثیرقرارداده بودبه نگارش درآورم.اعتراف میکنم که همه‌ی جان کندن های صاقانه ی من قادرنبوده است اندکی فقط اندکی ازشکوه وعظمت وزیبائی ایریس خدابانوی رنگین کمان رابازگوکنداگرچه همه‌ی تاثیرش ازشط خون دلهای بخش هائی اززندگی یک انسان عبورکرده باشد.به همین مناسبت جاجائی ازآن رابازنویسی میکنم ولی بعلت عدم امکان دسترسی به همه‌ی آن،ساماندهی نظم پریشانش رادرذهن زیبای شما تعقیب میکنم.

 

*بیهوده نبودعشق من به رقص ِرنگ،بَرپَرِطاووس وبال ودُم ِخروس زیرنور،وحرمان وحسرت بوی خوش در مذلت ِسیاه ازتباهی رنج ونکبت ِبوی نم ونای ونفت وتعفن وگندیدگی!

 

*رنگین کمان همان تمنای همیشگی رادرمن زنده میکرد،تمنائی که ازکودکی بامن همراه شدویک دم مرارهانکرد تمنائی که تاآن زمان برآورده نشده بود،تمنائی که هرگزبرآورده نشد،من عازم سفربودم وسوت قطارناخودآگاه به سرعت قدمهای من افزوده بود،بی حهت نبودکه رنگین کمان بتدریج ازمیدان دیدمن بیرون میرفت ومن به سختی می کوشیدم باچرخاندن سرم تاآخرین لحظه‌ی ممکن چشم ازآن برندارم.

 

*گذشته های دردآور،چون چراغ مرداب پیوسته مارابه سوی خودمی خواندوآینده تنهامرئی شدن زخمهای پنهان را امکان پذیرمی کندوبی رحمانه لحظه به لحظه گریزازقفس نامرئی مرگ راغیرممکن می کند!می دانم درهمین اتاق بودولی نمیدانم درکدام کتاب خوانده بودم که:"...خواب میدیدم که سواره دربیابان بیکران می روم برباره‌ی تیزپای خودوبرزمین،نه خاروعلف که شمشیرتیزمی روئید..."

 

*باررنگین وخیال انگیزی که این کمان جادوئی به پشت خودمی کشدمی تواندهمه‌ی هستی مرادرمحمل وسوسه انگیزخاطرات،بین آغازوانجام زندگی به نوسان درآورد.آغازی که ازعمق تاریکی برآمدوانجامی که دیریازوداز راه فراخواهدرسیدوچون دهان حریص مغاک مخوفی مراخواهدبلعیدتاشایددرژرفای تاریکی ِغلیظ ِپرسکون وسکوت ِشب ابدیش همه چیزرافراموش کنم.شایداین خاطرات بتوانندمرامشغول کنندتابهتربتوانم سنگینی کسالت باراین سفرپرخفت را تحمل کنم.سفری که بیهودگی رفت وبرگشت گهواره ای خالی رادرفضای مرگباراتاق نیمه تاریکی زنده می کند که دستان خشکیده‌ی زنی کودک رنجوری راازآن بیرون کشیده است!اتاقی که بوی نم ونفت ونکبت میدادومی شد گفت:آنچه دراین تاوانگاه به ما گذشته می تواندتاوان همه‌ی گناهانی باشدکه ابنابشرمرتکب شده اند!

برای زدودن هرنوع غم ازدل واحساس خوش خرسندی وانبساط خاطریک سر به لینک(ازاوراق زرنگارکتابهای موجوددرخیزران رجوع کنیدرجوع کردنی وخنده هایتان رابادوستانتان تقسیم کنیدیادتان باشدکه تنهاموجودحقیری چون چخماق ابن ابوالوبلاگ چیزی برای بخشیدن نداردنه اینکه چیزی ندارد،دارد!ولی مثل بابابزرگ های عهد حجرانبانش پرازنصیحت واحکامی است که خودش به یکی ازآنهاپای بندنیست چنین ابلهی راچه به ادبیات آنهم از نوع مدرن وشگرفش!ادبیاتی که چون اجزاکوچکی دردانشگاه،وبخصوص خارج دانشگاه ودرخارج ازکشورسه اسبه می تازدتاابریشم وترمه وململ بی همتای خودرا به قبای فاخروچهل تکه ورنگارنگ تندیس ادبیات جهان وصله کندوکمبودوفقرآن رابپوشاند.ادبیاتی که نوع مدرنش وامدارصادق هدایت ونیمای بزرگ است ادبیاتی که این روزهااساتیدبزرگی چون شفیعی کدکنی شاملو،سهراب وفروغ واخوان سیمین بانوودیگران به دنبال سعدی وحافظ وحکیم طوس ومولوی به آن آبرو بخشیده اندمن نمی توانم ازسبک ابداعی مدرن عراقی شاملووسبک هندی مدرن سهراب سپهری وسبک خراسانی مدرن اخوان ثالث چون یک ایرانی به زبانم نبالم اگرچه درفقدان این عزیزان بی جانشین شعرایران دوران رکودوبحران خویش رابه سرمیبردوهمه‌ی توش وتوان هنری خویش رامتوجه رمان نویسی کرده که این خودنویدبزرگی است ولی ازاراجیف بی ادبان موبه زنخدان نروئیده که بگذریم کاروان شعرایران باتکیه به گنجینه های لایزال خویش کویرسوخته‌ زیرآسمان سترون راپشت سرخواهدگذاشت وبه دشت ها وآبادی هاوشکوفائی درخورتحسین خودخواهدرسید.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo